امروز اومد شرکت برای تسویه
از شانس بد ، منم داخل محوطه شرکت بودم و دیدیم همدیگه رو
توی اون مدتی که باهم همکار بودیم یه احساسی بهش پیدا کرده بودم
بعد از اینکه از شرکت رفت ، خیلی اذیت شدم.
بین اینکه بهش پیشنهاد بدم یا فراموشش کنم گیر کرده بودم
یک وقتایی تصمیم می گرفتم کلا فراموشش کنم و بیخیال گفتن احساسم بشم.
یه وقتایی هم سخت تلاش می کردم راهی پیدا کنم که مقصودم رو بهش بگم.
اینکه یک ماه و نیم ندیدمش و باهاش حرف نزدم ، داشت قدرت اون سمت از مغزم که بیخیال این حس بشم رو بیشتر می کرد.
تا امروز
بازم مطمعین نیستم که چی شده
هیچ وقت مطمعین نبودم
من هیچ وقت توی زندگیم آدمی نبودم که همیشه در بهترین لحظه ، بهترین تصمیم رو می گیره
برعکس.
توی اکثر مواقع در بدترین لحظه ، بدترین تصمیم رو می گرفتم.
و شاید هم خیلی وقتا توی بهترین لحظات هم بدترین تصمیم رو گرفته ام.
هیچ وقت به خودم و تصمیم هایی که گرفتم یا میخوام بگیرم اطمینان نداشتم.
من همیشه همینطور بودم. یه ترسو.
این دفعه هم فرقی نداره با دقعات قبل.
هزار و یک باید و شاید توی ذهنم می گذره.
شاید به خاطر خلاصی از این حجم از فکر و خیال هست که تصمیم گرفتم کار رو تموم کنم.
نمیدونم.
مهارت تصمیم گیری رو توی خودتون تقویت کنید.
توانایی تصمیم گیری ، یکی از مهم ترین مهارت هایی هست که توی زندگی به دردتون می خوره.
ساکن پلاک سیزده