بلبل به سر چشمه چه کار آمده ای؟
یا تشنه شدی یا به شکار آمده ای
نی تشنه شدی ، نی به شکار آمده ای
دیوانه شدی ، دیدن یار آمده ای
یا مولا دلُم تنگ اومده
شیشه دلُم آی خدا زیر سنگ اومده
نمی دونم درک می کنید یا نه
ولی اینجوریم که یهو به خودم میام می بینم باز دارم برای چیزی که قبلا چند بار پذیرفتم و کنار اومدم باهاش ، غصه می خورم....
هیشکی توی تاریخ قد ما خون دل نخورده
واسه ی یه ذره زندگی این همه نمرده
ته همه این غما ، باز ما سر بلندیم
یه روزی میاد که باهم دوباره بخندیم
بیا بنویسیم مثل درس ، مثل مشق
تو کتاب تاریخ فردا
بیا بنویسیم ما هنوز زنده ایم
زیر بار غم ها و دردا
بیا بنویسیم روزگار واسه این امیده
ولی ما می دونیم شب تار ، آخرش سپیده
جنگ و قهر و تحریم و ستم
این جهان پلشته
کی می دونه غیر از خودمون چی به ما گذشته