-
دفتر خاطرات من (4)
شنبه 28 مرداد 1402 16:36
نشد دیگه. یه چیزهایی توی زندگی نمیشه. نگفتم بهش. خیلی چیزها باعث شد نگم. مهمترین شون وضعیت مالی من و رابطه و رفاقت من و برادرش بود. در نهایت من و خودم تصمیم گرفتیم که این موضوع رو سعی کنیم که فراموش کنیم. و چقدر سخته ، بعد از این همه مدت ، برگردی به زندگی و روزمرگی های گذشته. اونم توی شرکتی که هر طرف میری ، میبینی...
-
دل نوشته (35)
سهشنبه 24 مرداد 1402 10:32
انسان مُرد و با بُهت پرسید : همین؟
-
دل نوشته (34)
سهشنبه 24 مرداد 1402 10:31
ما بودن مون حس نشد نبودن مون که جای خود داره ....
-
دفتر خاطرات من (3)
دوشنبه 23 مرداد 1402 12:44
این تیکه از آهنگ مرتضی پاشایی دقیقا این روزهای منه : شاید بپرسی از خودت ، چی شد که بی نشون شدم برای دل کندن ازت ، ندیدی نصف جون شدم « ساکن پلاک سیزده »
-
دل نوشته (33)
یکشنبه 22 مرداد 1402 16:36
دیگه باید رفت باید گذاشت و گذشت رفت و از جهان خویش پنهان شد منتها پای رفتن نداشتیم ما وگرنه زود تر از اینا قید همه چیز رو زده بودیم ..
-
دفتر شعر (18)
یکشنبه 22 مرداد 1402 16:32
بلبل به سر چشمه چه کار آمده ای؟ یا تشنه شدی یا به شکار آمده ای نی تشنه شدی ، نی به شکار آمده ای دیوانه شدی ، دیدن یار آمده ای یا مولا دلُم تنگ اومده شیشه دلُم آی خدا زیر سنگ اومده
-
دل نوشته (32)
یکشنبه 22 مرداد 1402 16:26
کسی که می فهمه شما ناراحتید و می ذاره با اون حال روزتونو سپری کنید هیچکس تون نیست ....
-
دل نوشته (31)
یکشنبه 22 مرداد 1402 16:24
نمی دونم درک می کنید یا نه ولی اینجوریم که یهو به خودم میام می بینم باز دارم برای چیزی که قبلا چند بار پذیرفتم و کنار اومدم باهاش ، غصه می خورم....
-
دفتر شعر (17)
یکشنبه 22 مرداد 1402 16:17
هیشکی توی تاریخ قد ما خون دل نخورده واسه ی یه ذره زندگی این همه نمرده ته همه این غما ، باز ما سر بلندیم یه روزی میاد که باهم دوباره بخندیم بیا بنویسیم مثل درس ، مثل مشق تو کتاب تاریخ فردا بیا بنویسیم ما هنوز زنده ایم زیر بار غم ها و دردا بیا بنویسیم روزگار واسه این امیده ولی ما می دونیم شب تار ، آخرش سپیده جنگ و قهر و...
-
دفتر شعر (16)
یکشنبه 22 مرداد 1402 16:09
ویران شده را حوصله منت معمار نباشد ویرانه ما را بگذارید که ویرانه بماند سیزده
-
دفتر خاطرات من (2)
یکشنبه 22 مرداد 1402 12:59
نوشته بود : « شکست عشقی سخته اما تا حالا شده با بهترین رفیقت بهم بزنی؟ » حالا من میگم : « تا حالا شده توی موقعیتی قرار بگیری که با یک حرکت هم شکست عشقی بخوری هم رفاقتت با بهترین رفیقت بهم بخوره؟ » وقتی عاشق خواهر رفیقت میشی اینجوری میشه. اگه بگم بهش و جواب منفی باشه ، هم خودش رو از دست میدم هم رفیقم رو سخته. هنوز بین...
-
دفتر خاطرات من (1)
شنبه 21 مرداد 1402 12:37
امروز اومد شرکت برای تسویه از شانس بد ، منم داخل محوطه شرکت بودم و دیدیم همدیگه رو توی اون مدتی که باهم همکار بودیم یه احساسی بهش پیدا کرده بودم بعد از اینکه از شرکت رفت ، خیلی اذیت شدم. بین اینکه بهش پیشنهاد بدم یا فراموشش کنم گیر کرده بودم یک وقتایی تصمیم می گرفتم کلا فراموشش کنم و بیخیال گفتن احساسم بشم. یه وقتایی...
-
دل نوشته (30)
شنبه 21 مرداد 1402 12:06
به جای سرزنش من به او نگاه کنید دلیل سر به هوا بودن زمین ماه است
-
دفتر شعر (15)
شنبه 21 مرداد 1402 11:40
این چیست که چون دلهره افتاده به جانم حال همه خوب است ، من اما نگرانم در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر مثل خوره افتاده به جانم که بمانم چیزی که میان تو من نیست غریبی ست صد بار تو را دیده ام ای غم به گمانم انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم از سایه سنگین تو من کمترم آیا؟ بگذار به...
-
دفتر شعر (14)
شنبه 21 مرداد 1402 11:36
دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت خواستم نوح شوم ، موج غمت غرقم کرد کشتی ام را شب طوفانی گرداب گرفت در قنوتم ز خدا «عقل» طلب می کردم «عشق» اما خبر از گوشه محراب گرفت نتوانست فراموش کند مستی را هر که از دست تو یک قطره می ناب گرفت کی به انداختن سنگ پیاپی در آب ماه را می شود از حافظه...
-
دفتر شعر (13)
شنبه 21 مرداد 1402 11:29
خاطرات رفته را چون خواب می بینم ولی کاش در جایی بجز کابوس خود می زیستم در مقامات تحیر جای استدلال نیست عقل می خواهد که من هرگز نفهمم چیستم آسیابی در مسیر رود عمرم ، صبر کن روزی از تکرار این بیهودگی می ایستم .... دفتر شعر( سیزده )
-
دل نوشته (29)
شنبه 21 مرداد 1402 11:25
روزهایی که باهمیم از سرنوشتم راضی ام پلاک سیزده
-
دل نوشته (28)
شنبه 21 مرداد 1402 11:24
جاده ها ، طیاره ها ، بادها موج ها ، طوفان ها ، رودها ، پاییز خسته و آواز عاشقان همه از دورها می رسند خوش به حال دورها
-
دفتر شعر (12)
شنبه 21 مرداد 1402 11:22
سرت را که به سمت آسمان بلند می کنی عارفانی که دنیا را بوسیده اند و کنار گذاشته اند به سخت ترین امتحان خود ، می رسند گردنی که نه می توانند ببوسند نه کنار بگذارند اما من پاسخ این امتحان را می دانم می بوسم و کنار نمی گذارم کاری که خدا هنوز آرزویش را دارد
-
دل نوشته (27)
شنبه 21 مرداد 1402 11:18
آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود ...
-
دفتر شعر (11)
شنبه 21 مرداد 1402 11:17
بوسیدمت که ببینم چه می شود با بوسه های تو دینم چه می شود بوسیدمت که ببینم زمان عشق تکلیف شک و یقینم چه می شود این پل که بین مجاز و حقیقت است در آسمان و زمینم چه می شود با دست عقل که چیزی نمی شود پای دلم بنشینم چه می شود؟ دین در اصول ، به تقلید ، گفته : نه تحقیق در تو ، ببینم چه می شود؟ آخر ، خدا که بپرسد تو کیستی؟ می...
-
دل نوشته (26)
شنبه 21 مرداد 1402 11:08
واقعیت این است که همه در زندگی عذابت خواهند داد فقط باید کسانی را پیدا کنی که ارزش رنج کشیدن به خاطرشان را داشته باشند....
-
دل نوشته (25)
شنبه 21 مرداد 1402 11:05
هر چقدر هم که خوب باشی فقط اون قسمتی رو یادشون می مونه که خوب نبودی
-
دفتر شعر (10)
شنبه 21 مرداد 1402 11:00
سینه ام دکان عطاری ست دردت چیست؟ شنبلیله ، رازیانه ، شاهی و گشنیز اهل آویشن ، نبیذ سرخ شور انگیز سینه ام دکان عطاری ست دردت چیست؟ تو اگر جسمت بهاران است اما جان تو پاییز عازم مسجد سلیمانی ولیکن می رسی تبریز عاشقی تو عاشقی تو من برای عاشق بی کس من برای عاشق بی چیز راه رفتن ، گریه کردن زیر باران می کنم تجویز نازبوها ،...
-
دل نوشته (24)
پنجشنبه 19 مرداد 1402 14:07
حق با فروغ بود: چه می شود کرد؟ مگر می شود دنیا را پاره کرد و از تویش خوشبختی را بیرون آورد؟ همین است که هست .... :)
-
دل نوشته (23)
پنجشنبه 19 مرداد 1402 14:05
من که هرچی میخواستم نشد ، تو هم روش .... سیزده
-
دل نوشته (22)
پنجشنبه 19 مرداد 1402 14:04
من یک شب مُردم و صبحش پاشدم ، صبحونه خوردم و رفتم پی زندگیم ..... سیزده
-
دل نوشته (21)
پنجشنبه 19 مرداد 1402 14:03
با پدر و مادر خودتون بهتر برخورد کنید بعضی وقتا اونا بلد نیستن که چطوری با شما برخورد کنن :) سیزده
-
دفتر شعر (9)
پنجشنبه 19 مرداد 1402 13:59
وقتی گریبان عدم ، با دست خلقت می درید وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید وقتی زمین ناز تو را ، در آسمان ها می کشید وقتی عطش طعم تو را ، با اشک هایم می چشید من عاشق چشمت شدم ، نه عقل بود و نه دلی چیزی نمی دانم از این ، دیوانگی و عاقلی یک آن شد این عاشق شدن ، دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا ، از عمق چشمانم...
-
دفتر شعر (8)
پنجشنبه 19 مرداد 1402 13:54
از زمانی که تو را بین خلایق دیدم مثل یک فاتح مغرور به خودم بالیدم عشق یکبار به من گفت برو ، گفتم چشم عقل صد بار به من گفت نرو ، نشنیدم پدرم هی وصیت کرد که عاشق نشوم تو چه کردی که به گور پدرم خندیدم سال ها درد کشیدم که به دردم بخوری آخرش رفتی و از درد به خودم پیچیدم تشنه بودم که تو ساک سفرت را بستی حیف از آن آب که پشت...